امروز داشتم در خیابان پر درختی قدم میزدم و با هر گام چند برگ خشک شده رنگی را پشت سر می گذاشتم.
برگهایی را میدیدم که رقص کنان خود را در آغوش باد رها کرده بودند تا به هر سو که می خواهد ببردشان...
کم کم این صحنه ها من را به گذشته بردند.به آن پاییز زیبای پر خاطره،
به آن روزهایی که لبانم لبخند تازگی را حس میکردند،به روزی که سرما می آمد و گرما دلم را پر میکرد،
باد عشق دل سرخ مرا می رقصاند و با خود به هر کجا می برد و من نمی دانستم که
عاشق شده ام...
نمی دانستم از همه چیز بریده ام ،نمیدانستم روزی می آید که دلم زیر پای یک عابر خورد می شود،
نمیدانستم این رهایی از همه جا ،از دست دادن این سبزی زندگی برای رسیدن به سرخی دلم از عشق،
رسیدن به پایان عمرشادابی من است...
آن روزها دستانم را دستان گرمی می فشردو می گفت تا آخر عمرت با من بمان
اما نگفت من تا آخر با تو می مانم...
آن روزها که عاشق شده بودم حس میکردم برای همیشه خوشبختی را بدست آورده ام!!!...
آن روزها که دستان یخ زده ام در دستان پر مهر و گرمش بود
وبا غرور پا بر برگهای رنگی پاییزی می گذاشتم و مست و شاد از ته دل می خندیدم...
آنچنان غرق برق چشمان زیبایش بودم که ندانستم روزی می آیدکه باید تنها با چشمانی پر از اشک،
بادستانی یخ زده که دیگر دستی نیست آنرا بگیرد پا بر برگهایی بگذارم که به پایان عمرشان رسیده اند...
